ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

احوالات دو سالگی ترنمی ما

سلام به شیرین ترین دختر دنیا  مامی یک سری عکس کلی برات می گذارم و توضیحات رو هم جدا گانه می نویسم ببببببببو س   نحوه خوابیدن ترنم جون توی کالسکه     ترنمی و عشقش هورس       ترنمی و مایو جدید  دختر قشنگم امسال هم مثل روال دو سال گذشته برای تولدت تصمیم گرفتیم بریم دبی و خرید یکساله ات رو انجام بدیم .که البته خیلی بیشتر از یکسال آینده شد و هر چیز قشنگی رو که دیدم برداشتم حتی تا 5 سالگی .به هر حال چون تولدت درست و سط امتحان های مامی بود فقط یک تولد 4 نفری من و شما و بابایی و پدر جون در فود کورت دامون ساحلی گرفتیم که خیلی هم با صفا بود  . علی رق...
4 مرداد 1392

تغییرات دختر شیرینم

سلام سلام صد تا سلام وای واقعا بابد من و ببخشید , میدونم که هیچ عذری پذیرفته نیست. ترنم گلی مامان که الان فقط می تونم بگم بسان عسل شدی مامان رو ببخش که چند ماهی اصلا وقت نکردم به وبلاگت سر بزنم راستش کار و درس و خانه داری و از همه مهم تر ترنم داری هیچ وقت خالی برام باقی نگذاشته بود .الان هم از بابایی خواهش کردم که شما رو بخوابونه که من خاطره نویسی بکنم .خوب بریم سر اصل مطلب............... اول دلم می خوات از حرف زدن هات برات بنویسم .اول از اینکه هر جا که میریم یا هر کسی رو که میبینی بلا فاصله سلام میکنی و همه می گن چه بچه مودبی  .بعد هم که اسم همه عروسک ها رو به زبون میاری و کلا یک مامان نمونه هستی بهشون غذا میدی , می خوابونیشون و ح...
22 ارديبهشت 1392

ترنم 19 ماهه گل مامان

 سلام عشقم خیلی خیلی خیلی معذرت می خوام که نمیرسم به وبت بیام و برات مطلب بنویسم . خوب تا بیدار نشدی سریع برم سر اصل مطلب می خوام امروز از دایره لغاتت برات بنویسم   سایی   یعنی  ساری (متاسفم) مِ یی    یعنی   مرسی مامان هون یعنی  مامان جون بابا هون     یعنی بابا جون پی اَ هون  یعنی  پدر جون عمو اَنی یعنی   عمو امیر ساآآآ  یعنی  سارا تاب تاب باسی اگه من و رو هم تا همین جا می خونی مَوس و نوز و آیبرو رو هم به زیبایی میگی چش چش اَبَرو رو هم می خونی و سعی می کنی که بکشی این شده که به مداد و خودکار هم می گی ا...
10 اسفند 1391

ترنم 18 ماهه ما

سلام به فرشته کوچولوی زندگیم .مامانی و باید حتما ببخشید که اینقدر دیر به دیر می یاد ترنم کوچولوی من الان شما ١٩ ماهه هستی ولی از اونجایی که دیر اومدم می خوام از کارهای ١٨ ماهگیت بران بنویسم اول از اینکه شما کاملا متوجه صحبت ها میشی چه انگلیسی و چه فارسی و کارهایی رو که ازت می خواهیم انجام میدی.
7 بهمن 1391

واکسن 18 ماهگی

سلام سلام سلام ترنمی بیدار شد می یام زودی بقیه اش رو می نویسم دوباره سلام . بهتره اول تا ترنم نیومده چند تا عکس بگذارم ترنمی دیروز بعد از دو هفته تاخیر به علت مریضی و گوش درد و یک هفته هم بعلت نبود واکسن 18 ماهگی , واکسنش رو زد و الان هم ÷اهای نازنینش درد می کنه و پاشنه پاش و بالا می گیره و راه میره . توی این مدت ترنمی خیلی مریض بود و ما تقریبا همه ش تو مسیر دکتر بودیم البته نظرشون روی آلرژی و سرما خوردگی . و دوتا مهمون عزیز هم داشتیم بابا جون و پدر جون که ترنمی کلی باهاشون خوشحال بوده . سعی میکنم از این به بعد حداقل هفته ای یک بار بام.از همه دوستای خوبم که نگران غیبتمون بودن صمیمانه تشکر می کنم و منمون کخ هس...
9 دی 1391

ترنم 17 ماهه ما

سلام عشقم  این روزها دوتا تا مهمون عزیز  هم داشتیم , بابا جون , پدرجون . می خوام خیلی خلاصه از این چند روز برات بنویسم   عشقم شما خیلی بزرگتر و فهمیده تر شدی دیگه تقریبا سعی می کنی همه کلمات رو تکرار کنی .کاملا متوجه تمام صحبت های ما میشی و عکس العمل نشون میدی .این روزها همه اش مریض بودی متاسفانه یک گوش درد بد داشتی که حدود ٢٥ روز حسابی ما رو دچار مشکل کرده بود و کلا بیمارستان رو رو سفید کرده بودیم از بس اونجا بودیم , ولی خدا رو شکر که الان حالت خیلی بهتره . بابا چند روزی کیش نبودن و درست همون موقع گوش درد شما شروع شد , خیلی شب سختی بود من و شما در طول شب چند بار رفتیم بیمارستان تا اینکه ساعت ٥ صبح ع...
11 آذر 1391

خاطرات این روزها

سلام عشقم .ببخشید که دیر به دیر می یام راستش این روزها خیلی سرمون شلوغ بوده. شما داری مهد میری و فکر کنم که راضی هم هستی , یکی دو روز اول یک کمی نق زدی که بلا فاصله من اومدم پیشت و با هم بازی کردیم , نخواستم از مهد زده بشی . خدا رو هزار بار شکر که از پرسنل مهد هم خیلی راضیم و خیلی دلسوزانه مراقب بچه ها هستن . من هم از فردا شروع به کار میکنم و این چند روز هم دنبال مقدماتش بودم از سوءپیشینه گرفته تا طب صنعتی و.......... خیلی دوستت دارم و هر روز هم دارم عاشق تر میشم .دیگه رسما داری سعی می کنی صحبت کنی دیروز گفتی آب من هم رفتم بطری آبت رو بیارم که به کانتر اشاره کردی و گفتی آب اینجا وقتی نگاه کردم دیدم منظورت چایی منه, کلی ذوق کردم که شم...
8 آبان 1391